تبليغاتX
از هــــر دری ســخــنــی
قلب یکشنبه 11 مرداد1388 1:8 قبل از ظهر
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

عشق سه شنبه 23 تیر1388 1:34 بعد از ظهر

روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند.
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است.
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند.
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن

 رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود.
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده

 را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در

همان خیابان بود.
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که

دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز

کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:

" بدون عشق تو من خواهم مرد. "

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

شعر قصه چت سه شنبه 23 تیر1388 11:47 قبل از ظهر

شعر قصه چت

شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابروان ، قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هر شب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "جاوید"
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت
سرانجامی نـدارد قصه ی چت

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

ناقوس دوشنبه 22 تیر1388 9:52 بعد از ظهر
آسانسور دو نفره بدون بوسه،

ماشین اتوماتیک، یک دست به فرمان، یک دست زیر چانه

ناقوس پایان یک رابطه.

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

دو راهی جمعه 5 تیر1388 3:10 قبل از ظهر

دو راهی

از من جواب خواهی؟           ماندم سر دوراهی 

این راه یا که آن راه؟              از دل کشیدم آهی 

یک گام از سپیدی               فرق است تا سیاهی 

با تو چگونه گویم؟                ترسم ازین تباهی 

پس فکر کن که آیا                عشق است یا نگاهی 

من خود چشیدم از عشق    دانم که بی گناهی 

عشقت فزون نگردد              تا از خودت نکاهی 

این یا حقیقت توست           یا یک خیال واهی 

این عشق چاه فقرست        یا پلکان شاهی 

در چشم تو صوابست          عین خطاست گاهی 

پیروزی ات زمانی ست         دریا شود چو ماهی 

شرط تولد توست                مرگ زیاده خواهی 

این ست پاسخ من             شعرم دهد گواهی 

بعد از شکست ماند            اندوه روسیاهی

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

شعر در مدح امام رضا(ع) شنبه 3 اسفند1387 1:17 بعد از ظهر

اگرچه قطره ای دریا ندارم  /  نشانی از تب صحرا ندارم

نه گل هستم ،نه شمعی در شب تار  /  در آغوشم ولی پروانه دارم

 

*************************************

 

در خلوت من نگاه سبزت جاری ست  /  این قسمت بی تو بودنم اجباری ست

افسوس !نمی شود کنارت باشم  /  ای دوست تمام لحظه ها تکراری ست

 

*************************************

 

دل من قایق و چشم تو دریاست   /  نشستن در کنار هر دو زیباست

دل من قایق گم کرده راهی ست  /  که در آرامش چشم تو پیداست

 

*************************************

ای صفاااااااای قلب زااااارم   /   هـــرچــه داااارم از تــــــو داااارم
تاقیـــــامـــت ای رضـــــا جاااان   /   سرز خااااکــت بــــر نداااارم
مـــــنــــــم خـــــــــــــــاک درت   /   غــــــــــــــــلام و نووووکــــرت
ای گــل خوشـــــبو رضــــــــــــا   /   ضــــــــــامـن آهو رضــــــــــا

 *************************************

بجز از عشق شما مولا   /   امید فردائـــــــــی ندارم
بتو و زهـــــــــرا قســـم   /   غیر از تو مـولائـی ندارم
بهشـتـــــم کـــــوی تـــو   /   نگــاهــــــم ســـوی تــو
گـــــــــره خـــتورده دلــم   /   بتــــــار مــــوی تــــــــــو
ای گــل خوشـــــبو رضــــــــــــا   /   ضــــــــــامـن آهو رضــــــــــا

 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

شعر 2 شنبه 3 اسفند1387 1:7 بعد از ظهر
نه ! نمی شود رفت وگذشت وندید !
هنوز چشمی پشت پنجره منتظر است
ونگاهش به آن سو دودو می زند
وصدای تپ تپ دلی رانشنید
که بی تاب وبی قرار دل دل می کند
برای سیر دیدنش ...
خدایا ، خدایا آن روز مباد !
آن روز بی عشق ، هرگز مباد !
نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

شعر 1 جمعه 27 اردیبهشت1387 1:34 بعد از ظهر
این شعر از خودمه . حتما نظر بدین . اگر هم شعر طنز دارید بفرستید ( ایمیل یا در قسمت نظرها ) تا بزنمش اینحا ( با ذکر اسم شما ) تا همه استفاده کنن . ترجیحا ماله خودتون باشه !!!!!!!  

بسی ریاضی خواندم در این سال سی            به کل فراموش کردم فارسی

بسی سوختم و ساختم و خواندم                   عاقبت تجدید شدم و ماندم

نمی دانم که چرا . جرمم چه بود                      جنایت می کردم فکر کنم بهتر بود

آنقَدَر دبیر . همش این و آن                              زدند بر سرم که ای حیف نان

چرا نمی خوانی . تنبلی می کنی                     چرا ز مدرسه جیمی فرار می کنی

تجدید آورده ای باید بخوانی                               حقت است تا قدر بدانی

....

کسی نیست بگوید که ای شِر شیط                  سرت چون کدو دستت دسته بیل

چرا آنقَدَر  تهمت می زنی                                با فوش و ناسزا ما را می زنی

تو دیگر نگویی شاید این فلان                             مشکل داشته نداده امتحان

کمی فکر کن حرفت را بزن                                انتقاد کن زما اما زخم نزن (زخم زبان )

حال نمی دان که اکنون چرا  ؟                            نمی دانم واقعا اصلا چرا ؟

به همه عالم و آدم گیر دهند                              گیر چه عرض کنم زخم زبان زنند

حال مانده ام که این دبیران                                گزمه اند یا مفتش ایران

همش چاخان . یاوه گوید ای مرض                       مهمل چه گویم . لاف زن فی الارض

وقتی لاف زند فکر کند قاطریم                              ای کاش قاطر . فکر کند که خریم

چاخان می کند جهانی . المپیک                         اگار آمده حسابی پیک نیک

.................

((((((((((    ادامه دارد    )))))))))))))

نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |

خداحافظ جمعه 27 اردیبهشت1387 1:5 بعد از ظهر
خداحافظ
سلام کسی که تو دلم درخشید / من دیگه دوست ندارم ببخشید
بهتره که نپرسی علتش رو / چون که خودت ندادی فرصتش رو
بهتره این نامه آخرباشه / فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من واسه اون کسی که دوست ندارم / نمی تونم شاخه گل بیارم
بین تو واون روزا کلی فرقه / توی آسمونت پر رعد وبرقه
نه مهربونی نه واسم می خندی / هردری که من می زنم می بندی
کو اون همه شعرای عاشقونت / کی بود بهم می گفت سلام بهونست
نه ، نه
صحبت از سلام بهونه ای نیست / پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست
خواستی فقط صاحب یه قفس شی / بری وبا دیگری هم نفس شی
خواستی بگی می شه تو دام بیفتم / بعدش بگی دیدی بهت نگفتم
ازچشم من افتادی نازنینم / دوست ندارم که دیگه تو رو ببینم
اون کسی که دم می زد از حسادت / اگه بمیرم نمی آد عیادت
من هم می خوام اتمام حجت کنم / خیال هردومونو راحت کنم
اگه دلت همین حالا بشکنه / بهتر ازآوارگی های منه
من کسی رو می خوام که عاشق باشه / اول وآخرش شقایق باشه
من کسی رو می خوام که نیست مثل تو / پشیمونم دوست ندارم
برو پشیمونی گرچه نداره سودی  / خوب شد که فهمیدم بدی ، به زودی
مثل همون روزای آشنایی / نه مثل حالا نه مثل رهایی
جواب بدی ندی دیگه تمومه / نمی دونم جواب واسه کدومه
نامه ها مو ازبس جواب ندادی / جواب بدی شاید بشه زیادی
شاخه نباتم که بشه واسطه / دل نمی دم دیگه به این رابطه
اما یادت باشه که این آدما کم نبودن پیشم
ولیکن شما نیستید مثل روزهای طلا یی / کی گفته سه تا بخش داره جدایی
جدایی هر غمش هزار تا بخشه / دل می سوزونه مثل آذرخشه
من هرچی دوست دارم تموم شه نامه / دلم می آد بازم می ده ادامه
دیگه تموم شد اون همه غم ورنج / وقت قرار وشوق ساعت پنج
برو
برو پیش هر کسی که دوست داری / حق نداری اسم منو بیاری
بخوای نخوای زود برو به سلامت / خدا کنه بین ما ها قضاوت
 
شعر از مریم
نوشته شده توسط محمد  | لینک ثابت |